تبليغاتX
گنجشک برفی

گنجشک برفی

 

سلام

ببخشيد بچه‌ها كه دير كردم.

مي‌خوام بهتون بگم كه توي فروردين خيلي از دوستاي من به دنيا اومدند كه فعلاً فقط سه‌تاشون يادمه: محمد جواد و ابوالفضل و هديه‌سادات كه دوتاي اولي پسراي خاله‌ي من هستند و سومي دختر... من براي دوتاي اولي هنوز چيزي نخريدم(بين خودمون باشه) هر وقت رفتم خونشون مي‌خرم و مي‌برم من فقط عكس هديه و محمد جواد را دارم اما بعداً عكس ابوالفضل را حتماً براتون مي‌ذارم.

 

H:\فایلهای تصویری\اشخاص\محمدحسین\New Folder (3)\تصویر057.jpg  

ولي براي هديه‌سادات...

امروز روز تولد هديه بود. هديه دختر دايي من، كه چند سالي از من بزرگتره (البته فقط چند سال). مادرم داشت هديه­ي تولد او رو آماده مي­كرد كه من نمي­دونم چرا بي­دليل، يه دفعه و به صورت ناگهاني ياد روزي افتادم كه مادرم پياز خورد مي­كرد و اشك از چشم­هام جاري شد. پدرم دفترش رو آورد و صدام كرد. من همين­طور كه داشتم اشك مي­ريختم(به خاطر پيازها) پيش او رفتم. به من گفت: «بابا! مي­دوني به اين دفتر چي مي­گن؟» و بعد بدون اين كه منتظر جواب باشد گفت: « بهش مي­گن تقويم، بهش مي­گن سالنامه، بهش مي­گن سررسيد...» هميشه از چيزهايي كه چندتا اسم داشتن خوشم ميومد، چون آدم يكي دوتا از اسم­‌هاشون را فراموش هم كه بكنه، چندتاي ديگه به يادش مي­مونن. بابا صفحه­اي از دفترش رو نشونم داد و گفت:« بيست و يك فروردين يعني امروز، ما حالا توي اين صفحه هستيم، يعني توي اين روز هستيم، هر صفحه‌اي از اين سالنامه يه روز رو نشون مي‌دهد. چند سال پيش توي اين صفحه هديه، دختر دايي­ات به دنيا آود»

من كه نمي­فهميدم بابا چه مي­گفت. آدم مگه توي صفحه به دنيا مياد؟ چه حرفا!! ولي بابا همين طور ادامه مي­داد: « بابا اگه اين تقويم رو ورق بزنيم مي‌رسيم به روز ششم شهريور كه تولد منه، بعد شما و مامان بايد برام هديه بخرين ...» من سعي كردم خونسردي خودم را حفظ كنم و به قول بزرگترا زود از كوره در نرم ولي هنوز هم از چشم­هام داشت آب ميومد (به خاطر پيازها)... بابا صفحه­ي مربوط به خودش رو تا زد در حالي كه داشت با آب و تاب مي­گفت: «به به، هديه چه­قدر خوشحالم...» و بعد دوباره دفترش رو چند صفحه كه ورق زد دوباره يك صفحه رو نشونم داد و گفت «و اما...» مامان حرف بابا را تكرار كرد: « و اما...» گفتم: «خوب و اما چي؟» بابا دوباره گفت: «و اما...» آب چشم­هام خشك شده بود هميشه بعد از "و امّاي" بابا و مامان خبر خوشي در كار بود. شكلاتي... دفتري... بيرون رفتني... مهموني...  پدرم گفت: « و اما اين صفحه كه روز تولد گل پسرمه من ديگه نتونستم جلوي خنده ام را بگيرم تولد من خيلي چيز خوبي است هديه‌هاي رنگي، بادكنك، فشفشه، كيك و... مامان گفت روز 23 شهريور روز تولد توست و من و بابا بايد برات هديه بخريم، خاله‌ها، عمه‌ها بي‌بي، مامان بزرگ، دائي‌ها و... حتا هديه‌سادات هم برات هديه مي‌خره همين‌طور كه تو امشب قراره بهش هديه بدي. من ديگه حسابي آن پيازهاي خورد شده را فراموش كرده بودم و فقط مي‌خنديدم، از خوشحالي، نمي‌دونم بابا چه‌طوري به روز 16 آذر رسيد و گفت: « اين هم روز تولد مامانه كه حتماً بايد ما دو نفر براش هديه بخريم» و باز هم گوشه­ي صفحه را تا زد تا به قول خودش فراموش نكنه.

 

آن شب شب خوبي بود. من و هديه‌سادات و محمدمهدي و مهديه‌سادات و مامان و بابا و زن دايي و دايي محسن همه به هديه‌سادات تبريك گفتيم و به او كادو داديم و شمعهاي روي كيك تولدش رو كه 8 تا بودن فوت كرديم و كيك رو خورديم.

در راه برگشت به بابا گفتم بابا يادت كه نرفته صفحه‌ي تولد من رو تا بزني؟ 

خوب ديگه فعلاً خداحافظ

 راستی چندتا شعر جدید هم گفتم که بابام یادش رفت برام بنویسه و از دستم در رفتن. ولی عیبی نداره باز هم می گم.

تا بعد

 

(اشالله كه تولد من بود)

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 3:0 توسط سیدمحمدحسین|

 

سلام بچه ها

دو سه شبه که بازی کامپیوتری می کنم

خیلی کیف داره فقط حیف که مامان بابا تمصیص گرفتند اگر به خاطرش بهونه گیری

کردم

همشو پاک کنند

راستی شما سیزده بدر کجا رفتین ؟

ما که رفتیم مهمونی خونه باباجون محمد مهدی

خیلی خوش گذشت

امشب بابام برای من و مامان یه عالمه دوییتی  خوند من گفتم برام غزلی چیزی

بخون ولی اون فقط دوییتی خوند

من براش یه چیزی خوندم که مامان گفت سپید جدید

مامان می گه من شاعر خوبی می شم

شما چی میگین ؟

فعلا خداحافظ

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 5:40 توسط سیدمحمدحسین|

سلام

خوب باشید من امروز به یاد یکسال و چندی پیش افتادم

می دونید کچلی هم دوران خوبیه

بیست و هشت اسفند هشتاد و هشت من موهایم را یک دور از دست دادم با

ریش تراش بابام قهر کردم

شاید باورتون نشه بعضی وقت ها دلم براش تنگ می شه امروز که عکسهای موبایل بابا

را نگاه می کردم گفتم حیف شما نبینید بی مویی ام را

برای همین یکسره اومدم پیشتون

می تونید مقایسه کنید

فعلا کمی با ما خوش بگذرونید

تا بعد

  

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 18:29 توسط سیدمحمدحسین|

سلام

دلم خیلی برای ببلاگم تنگ شده بود

این بابام از بس با کامپیوتر کار می کنه خرابش کرده بود

حالا با چند شعر جدید به روز می شم

۱

جنگل ما چه قشنگه

تو باغ اون

حیوونای بد رنگه

۲

برقای خوشکل ما

چه جور باید تموم کنیم

شب که ماها میخوابیم

باید خاموش بشن باز

 

شعر های دیگه ای هم کار کردم اما فعلا وقت ندارم

میمونه برای دفعه بعد

دستتون درد نکنه که به من مترب سر می زنین

راستی عیدتون مبارک

ما عید امسال خیلی خیلی مهمون داشتیم

جای شما خالی بود خوش گذشت

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 20:58 توسط سیدمحمدحسین|

سلام

با يك شعر جديد ميخوام شروع كنم

يادگار پريد و رفت بيرون

من كار ندارم كه برم بيرون

باور كنيد از خودمه چند روز پيش براي خاله ها گفتم. راستي يه خبر شب اول محرم كمد افتاد روي من بابا اومد و انداختش اونطرف و نجاتم داد.

دوست داشتم بدونم اگر خدايي نكرده مي مردم مامان و بابا چكار مي كردند خيلي ازشون پرسيدم ولي گفتند كه اينشالله خدا مواظبمه مطمئن بودند كه خدا مواظب منه

اگه خواستيد بريد سراغ كمدتون مواظب خودتون باشيد روي كشوهاش نريد مگه چهارپايه نداريد اگه خواستيد بريد روي كشوهاش اول مطمين بشيد كه بابا خونه باشه چون مامان فقط گريه مي كنه و جيغ مي زنه!

من به مامان گفتم اگه دفعه ي بعد بيفته روم خودم مي تونم از خودم دفاع كنم اما مامان و بابا كمد رو از خونه بيرون كردند.

حالا امروزم كه يك ليوان افتاد روي پام و شكست خيلي ترسيدم ولي ايندفعه از مامان پرسيدم تو يه روزي ميميري گفت آره همه ما يه روز ميميريم به اون گفتم اگر مردي من چكار كنم تنهايي كي پيشم مي مونه وقتي بابا سركار ميره اون گفت خدا پيشمه مواظبمه

خوب ديگه

كم كم دارم بزرگ مي شم. مامان جايزه برام يه شلوار خريده...

پرواز ميكشد

هيچي نمي توني بگي

خوب مي خوابم

عيبي نداره اصلا

با تو نيستم آخه هيچي نه نه نه

اگه داد چي؟ اگه ريخت چي؟ جورابم رو بپوش پوشيدم

در رو باز كن

لقمه روي زمين رو نخوردي

مامان بستني نحوردي؟ خوردم

اين شعر رو في البداهه به خاطر شما گفتم. بابا خنديد و به مامانم گفت شده عين شعرهاي سپيد دهه ي هفتاد. من كه از اين جمله اش چيزي نفهميدم.

خداحافظ

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 16:8 توسط سیدمحمدحسین|

اول سلام!

بابام عادت داره هر وقت بخواد چیزی بنویسه اینجوری شروع می کنه:

اولین حرف دفترم عشق است

آخرش هم جز این مقدمه نیست

بابا و مامانم فکر می کنند من درباره ی عشق و مقدمه چیزی نمی دونم، برای همین فعلن درباره ی این دوتا حرفی نمی زنم؛ ولی درباره ی دفتر؛ راستش من یه دفتر بی خط دارم که بهش میگن دفتر نقاشی. ولی من هر چه دنبال اول و آخر این دفتر می گردم به نتیجه نمی رسم. هر چه ابن ور و اون ورش می کنم نمی فهمم اولش کجاست و آخرش کدومه. خیلی دوست دارم که این دفتری که توی اینترنت درست کردم تا مطالبم رو توی اون بخونید هم مثل دفتر نقاشی اول و آخر نداشته باشه. من هنوز احتمالن خوندن و نوشتن بلد نیستم برای همین هم فعلن بابا و مامانم در خدمت شما هستند تا وقتی که به مدرسه بروم و همه چیز رو یاد بگیرم. ولی نگران نباشید خودم روی کارشون نظارت می کنم تا اولن: چیزی رو از قلم نندازن. دومن: مطلبی رو سانسور نکنن. سومن: اشتباه مشتباهی چیزی توی کارشون نباشه.

فعلن این نقاشی رو از من ببینید تا قسمتی از کار دستتون بیاید:

توضیحاتِ این نقاشی رو اینجا بخونید.

راستش من اینجا رو خیلی دوست دارم. چون اولین جایی بود که استعداد هنری من کشف شد و همه فهمیدند که من هنرمندم.

بیشتر از این دردسرتان رو به درد نیارم.

پس تا دیشب

خدا نگهدار

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 13:5 توسط سیدمحمدحسین|


آخرين مطالب
» پیازهای خورد شده
» کشف بچگی ها
» گذری به دوران کچلی
» برقاي خوشكل ما
» يادگار
» عشق
Design By : Pars Skin